یادداشت آخر: کتاب من...   

 

خیلی دیر، ولی وقت رفتن رسید. مدت ها می خواستم کتابی بنویسم که ماجراها، غم ها و شادی ها و احساساتم را در این مدت بازگو کند. هر چه که بود سراسر زیبایی و عشق و پرواز بود و چه مفهومی بالاتر از این سه برای به تحریر در آوردن؟ با خودم فکر کردم احتیاجی به نوشتن دوباره نیست; دوباره به خاطر آوردن و نوشتن گذشته ها. تصمیم گرفتم همین وبلاگ را به عنوان کتابی که همیشه می خواستم بنویسم، نامگذاری کنم.


تقدیم به نازلی بابت تمام بودن ها و نبودن هایمان

تقدیم به پاتریک بابت تمام برادری مان

تقدیم به پرواز بابت تمام رهایی مان

شاید قله ای دیگر، جانپناهی دیگر و رفتنی دیگر،

 آرام

فروردین 1387

لینک
       
What are we supposed to do
After all that we’ve been through
When everything that felt so right is wrong
Now that the love is gone
There is nothing left to prove
No use to deny this simple truth
Can’t find the reason to keep holding on
Now that the love is gone

Love is gone

Got to find a reason to hold on
لینک
       

یک ساعت تمام جلوی پنجره باز ارسال یادداشت ها، تمام حرف هایی را که می خواستم، بی صدا تعریف کردم.

لینک
   September 24th   

ساعت ۸:۰۰ شب سال ۲۰۰۴ در طبقه ۴۷ هتل Emperial Landmark بیشتر از هر موقع دیگری احساس آغوش گرمی را داشتم که شایسته در بر گرفتن تو بود.

به امید شب هایی به این پر شوری

لینک
   اتاق شلوغ   

اینجا خیلی ساکت شده، مثل یک شب دور از جنجال. چمدان های باز شده و لباس های پخش و پلا و بسته های روی هم چیده شده انواع وسایل که نشانه بودن پر از سر و صداش بود دیگه توی اتاق نیست و نرگس خانم اتاقش رو اونقدر تمیز و مرتب کرده که جای خالیش بیشتر از هر موقع دیگه ای توی ذوق می زنه. چقدر این موجود شلوغ پلوغ پر وسیله برای زندگی من داستان و واقعه و هیجان و انگیزه آفریده بود.

داره ۲ ماه پر کار و کم خواب من هم تموم میشه. توی این هفته معلوم میشه که من در ۱۸ ماه آینده کجا خواهم بود و اونوقت من می دونم و زندگی و این شب های دور از جنجال! که من از شب های دور از جنجال بسیار بیزارم. گرچه شاید الان بهترین زمان برای شناختم چیزایی هستش که آدم باید توی تاریکی در خودش بشناسه.

می دونم الان یه اتاق دیگه هست در جایی بسیار بسیار دور که توش دو تا چمدون باز شده و لباس های به دسته مبل و میز آویخته شده و بسته بندی های کرم و آجیل و کیف و کفش و هزار تا تکه خرد و درشت توش به صورت کاملا منظم پخش شده.  من عاشق این نظم و ترتیب بسیار شلوغش هستم.

لینک
   با دل خونين لب خندان بياور همچو جام   

یک نفس عمیق، لمس حرارتی که بند بند وجودم را به التهاب می نشاند، سرخی چشمانی که آتشفشان دلم را به بلندای خلقت بی نقصش به شعله می کشد و من، ساکت، چشمان و گوش ها و فکر خود را خاموش می کنم ...

تا نگردی آشنا زین پرده بویی نشنوی              گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش

لینک
   Sokout   
Man sokout mikonam


این یادداشت توسط سرویس SMSblog ارسال شده است.
لینک
   آن به که کار خود به عنايت رها کنند   

        آنانکه که خاک را به نظر کیمیا کنند          آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند

              دردم نهته به ز طبیبان مدعی           باشد که از خزانه عیش دوا کنند

چون حسن عاقبت نه برندی و زاهدیست          آن به که کار خود به عنایت رها کنند

    معشوق چون نقاب ز رخ بر نمی کشد         هر کس حکایتی به تصور چرا کنند

   گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار          صاحبدلان حکایت دل خوش ادا کنند

  بی معرفت مباش که در من مزید عشق         اهل نظر معامله با آشنا کنند

      حالی درون پرده بسی فتنه می رود          تا آن زمان که پرده در افتد چها کنند

    می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب          بهتر زطاعتی که به روی و ریا کنند

           بگذر به کوی میکده تا زمره حضور         اوقات خویش بهر تو صرف دعا کنند

          پیراهنی که آید از آن بوی یوسفم         ترسم برادران غیورش قبا کنند

  پنهان ز حاسدان خودم خوان که منعمان        خیر نهان برای رضای خدا کنند

          حافظ مدام وصل میسر نمی شود         شاهان کم التفات به حال گدا کنند

لینک
   Dust   
Oghat e khosh an bud ke ba dust be sar raft, baghi hame bi haseli o bi khabari bud


این یادداشت توسط سرویس SMSblog ارسال شده است.
لینک
   زاهد غرور داشت، سلامت نبرد راه   

ساقی بیار باده که ماه صیام رفت               درده قدح که موسم ناموس و نام رفت

وقت عزیز است بیا تا قضا کنیم                   عمری که بی حضور صراحی و جام رفت

در تاب تو به چند توان سوخت همچو عود     می ده که عمر بر سر سودای خام رفت

مستم کن آنچنان که ندانم زبیخودی            در عرصه خیال که آمد کدام رفت

بر بوی آن که جرعه جامت به ما رسد           در مصطبه دعای تو هر صبح و شام رفت

دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید         تا بویی از نسیم می اش در مشام رفت

زاهد غرور داشت، سلامت نبرد راه               رند از ره نیاز به دارالسلام رفت

نقد دلی که بود مرا صرف باده شد                قلب سیاه بود از آن در حرام رفت

دیگر مکن نصیحت حافظ که ره نیافت             گمگشته ای که باده نابش به کام رفت

لینک